گفتم او را: زندگی زیباست.
زندگی آتشکدة دیرین پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعلهاش از هر کران پیداست،
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت
لحظهها طی شد و مرد
و نگاهم هر روز
باز هم با همه شوق کوچهها را پایید
و دلم باز گواهی میداد که تو یک روز ز ره میآیی
بهار آمد و رفت، و خزان باز زمستان آورد
سایهها راه مرا بربستند و به من نعره زدند
که تو از راه نخواهی آمد،
دل من از غم دنیا پر شد
بعد از آن بی تو هنوز
دیده منتظرم با همه شوق
راه را مینگرد،
مثل آن روز که میآمدی از دور
من چه مشتاق و عجول
کوچه را مینگرم
مثل آن روز که نیست
مثل آن روز که مرد.

بی تو خاموشه دل من، مثل فانوس شکسته/جای خالی تو هر شب کتاب حرفام رو بسته* رفتی و اسم قشنگت مونده رو دیوار کوچه/دوباره غصه گرفته سینة تبدار کوچه* عاقبت یک شب تاریک غزل رفتن رو خوندی/ منو با چشمهای ابری میون دریا نشوندی* بین دستهای من و تو یه دیوار فاصله مونده/ به گمونم راز ما رو یه کسی بیصدا خونده* واسة این دل تنها سخته شبهای جدایی/ سخته با چشمهای بسته گذر از روز طلایی!
رفتی و اسم قشنگت مونده رو دیوار کوچه/دوباره غصه گرفته سینة تبدار کوچه
عاقبت یک شب تاریک غزل رفتن رو خوندی/ منو با چشمهای ابری میون دریا نشوندی
بین دستهای من و تو یه دیوار فاصله مونده/ به گمونم راز ما رو یه کسی بیصدا خونده
واسة این دل تنها سخته شبهای جدایی/ سخته با چشمهای بسته گذر از روز طلایی!
شبی در پشت یک تنهایی نمناک و بارانی/ تو را با لهجة گلهای نیلوفر صدا کردم،/ تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم،/ پس از یک جستجوی نقرهای در کوچههای آبی احساس،/ تو را در بین گلهایی که در تنهائیم روئید، با حسرت جدا کردم/ و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی:/ « دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی »/ و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم،/ تو را در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کردم./ همین بود آخرین حرفت،/ و من بعد از عبور تلخ و غمگینت،/ حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم./ نمیدانم چرا رفتی؟!/ نمیدانم چرا؟ـ شاید خطا کردم!/ و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی/ نمیدانم کجا؟ تاکی؟ برای چه؟/ ولی رفتی/ و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید/ و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت/ و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد،/ و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت،/ تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد،/ و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد/ و بعد از رفتن تو، انگار کسی حس کرد، بیتو تمام هستیام از دست خواهد رفت/ کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد،/ و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد/ کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد،/ و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد،/ هنوز آشفتة چشمان زیبای توام ـ برگرد!/ ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد/ و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید؛/ کسی از پشت قاب پنجره، آرام و زیبا گفت:/ ((تو هم در پاسخ این بیوفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.))/ و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید،/ کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است/ و من در اوج پائیزیترین ویرانی یک دل،/ میان غصهای از جنس بغض کوچک یک ابر،/ نمیدانم چرا؟/ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز؛/ « برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. »/
نمی خواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او
یک ریز و پی در پی
دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
